داستان های زیبا

به نام خالق عشق

با عرض سلام به تمامی دوستان:

شما دوستان میتوانید داستان های خود را ارسال کنید تا در وبلاگ گزاشته شود

امید وارم از داستانها لذت ببرید  برای بهتر شدن مطالب نظر فراموش نشود

ازچت  آخروبلاگ برای گفتگو میتونید استفاده کنید  فقط اسم خود را وارد کنید

وjoin  را انتخاب کنید




تاریخ: 13 مرداد 1398(48بازدید ),
ارسال توسط nefrin

www.nefrin.loxblog.com




تاریخ: 15 مرداد 1389(28بازدید ),
ارسال توسط nefrin

داستان سوم

دادگاه

 

قاضی: اسمت چیست؟

متهم: ادم

قاضی :جنست؟

متهم:نیمی از خاک ونیمی از روح خدا

قاضی : محل زندگی؟

متهم: بهشت برین

قاضی: شاکی؟

متهم: خداوند

قاضی: وکیلت؟

متهم: خداوند

قاضی: جرمت؟

متهم: کندن یک سیب از درخت

قاضی :فقط همین؟؟

متهم:آری

قاضی: حکمت؟

متهم: تبعید از بهشت به زمین 

قاضی :آیا همدستی داشته ای؟

متهم: بله

قاضی:چه کسی؟

متهم : شیطان رانده شده

قاضی:دیگر؟

متهم :نفس اماره

قاضی: آخرین حرفت

متهم: ازگناهانم چشم پوشی کنید

قاضی: آرزویت ؟

متهم: دوباره به آغوش خانواده ام باز گردم....

 

 

nefrin




تاریخ: 14 مرداد 1389(41بازدید ),
ارسال توسط nefrin

داستان دوم

مسافرخانه

 

 

 

روزی راهبی نزدیک کاخ پادشاه شد . هیچ کدام از نگهبانان جرأت نکردند مانع ازورود راهب به کاخ پادشاه شوند .

راهب وارد کاخ شد وبا خونسردی تمام جلوی تخت پادشاه ردای خودرا بر زمین پهن کرد و همانجا خوابید.

پادشاه که از رفتار راهب متعجب و عصبانی شده بود با صدای بلند فریاد کشید *اینجا چه می خواهی؟*راهب

نگاهی به پادشاه کردو گفت:آمده ام تا در این مسافرخانه کمی استراحت کنم و بعد بروم.

پادشاه دوباره با عصبانیت فریاد زد :اینجا که مسافر خانه نیست کاخ من است.

راهب گفت :می خواهم سوالی از تو کنم دراین کاخ قبلآ چه کسی زندگی می کرد ؟پادشاه جواب داد :پدرم که از

دنیا رفته .

راهب دوباره پرسید :وقبل از پدرت؟

پادشاه جواب داد : پدربزرگم که او هم از دنیا رفته است .

راهب لبخندی زد و گفت : این کاخ جایی است که مردم برای مدتی زنگی کرده و سپس رفته اند .اگر اینجا

مسافرخانه نیست پس چیست؟

پادشاه فقط سکوت کرد...

ناشناس

 




تاریخ: 13 مرداد 1389(38بازدید ),
ارسال توسط nefrin

داستان اول

شعله عشق


در روزگاران قدیم مردی خبردار شد که در سرزمینی بسیار دور شعله ای مقدس وجود دارد که وجودش گرمی بخش زندگی خواهد بود .

پس به راه افتاد تا به شعله مقدس برسد . باخود اندیشید که وقتی به شعله برسم وجود آن شادکامی را به زندگیم خواهم آورد من هم آن را به تمام کسانی که دوستشان دارم خواهم بخشید .

سر انجام به آن شعله رسید وبارقه ای از آن را برداشت تا با آن زندگی خود را گرمی بخشد. در طول راه دائم نگران بود که مبادا شعله اش خاموش شود .راه زیادی پیمود وبه سرزمین خود رسید . در راه به مردی برخوردکه سرپناهی نداشت و از سرما می لرزید . با خود فکر کرد که بهتر است کمی از این شعله مقدس  به این مرد بدهم .ولی تردید کرد که این شعله مقدس است و نباید به انسان معمولی مانند او بدهم . خواست به راه خود ادامه دهد که تصمیم گرفت که آن مرد را هم در شعله خود شریک کند تا او نیز از تاریکی و سرما رهایی یابد . به راه خود ادامه داد که ناگهان طوفانی درگرفت وباران باریدن گرفت. مرد تلاش کرد جلوی خاموش شدن شعله را بگیرد ولی موفق نشد وسر انجام شعله اش خاموش شد .

راه بسیار زیادی را آمده بود و بازگشت دوباره دو توانش نبود ولی می توانست به پیش مرد بی سر پناه برگردد وشعله ای از او بگیردوبا شعله ای که چندی پیش بخشیده بود به خانه برگشت.


بارباراهاگ

 




تاریخ: 12 مرداد 1389(33بازدید ),
ارسال توسط nefrin
آخرین مطالب

صفحه قبل 1 صفحه بعد

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

کدام داستان این هفته زیبا بود؟

خبرنامه وبلاگ:





آمار وبلاگ:  

بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 12
بازدید هفته : 18
بازدید ماه : 93
بازدید کل : 2585
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 7
تعداد آنلاین : 5