داستان سوم
دادگاه

قاضی: اسمت چیست؟
متهم: ادم
قاضی :جنست؟
متهم:نیمی از خاک ونیمی از روح خدا
قاضی : محل زندگی؟
متهم: بهشت برین
قاضی: شاکی؟
متهم: خداوند
قاضی: وکیلت؟
متهم: خداوند
قاضی: جرمت؟
متهم: کندن یک سیب از درخت
قاضی :فقط همین؟؟
متهم:آری
قاضی: حکمت؟
متهم: تبعید از بهشت به زمین
قاضی :آیا همدستی داشته ای؟
متهم: بله
قاضی:چه کسی؟
متهم : شیطان رانده شده
قاضی:دیگر؟
متهم :نفس اماره
قاضی: آخرین حرفت
متهم: ازگناهانم چشم پوشی کنید
قاضی: آرزویت ؟
متهم: دوباره به آغوش خانواده ام باز گردم....
nefrin
:: موضوعات مرتبط:
داستان ,
داستان های طنز ,
داستان های عاشقانه ,
داستان های مذهبی ,
,
:: بازدید از این مطلب : 562
|
امتیاز مطلب : 201
|
تعداد امتیازدهندگان : 56
|
مجموع امتیاز : 56